روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد، تو چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگویم مشقهایت را تمیز بنویس و دفترت را سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت را میاری مدرسه. می خواهم در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چانه ی لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت:

خانم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دهن...
آنوقت می شه مامانم را بستری کنیم که دیگر از گلویش خون نیاد... آنوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... آنوقت... آنوقت قول داده اگر پولی ماند برای من هم یک دفتر بخرد که من دفترهای داداشم را پاک نکنم و توش بنویسم... آنوقت قول می دهم مشقهامو ...

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت بنشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد.


فقر بهتر از هر رژیم غذایی اندامم را متناسب کرد!


وقتی کتابش چاپ شد،دیگر آرزویی نداشت جز مرگ. ان همه به خاطر فروش بیشتر، شهرت و محبوبیت ابدی!


 

-- اون بنده خدا رو واسه چی کشتین ؟  

 

* مجرم بود  

 

-- جرمش چی بود ؟  

 

* خود کشی 

 

---------------------------- 

هپلی


مادر قبل دیدن یک زن توی رختخوابش، با نگاهی به جسد پدر و کارد توی دست من  از وحشت مرد!


پروردگارش او را وادار کرد به خودکشی...

دانلود منیجر ورژن بالاتر خودش را دانلود می کرد.


از فرط سوژه، داستانم نمی آید.  

ایران، 2 دیماه 88



   اتوبوس خواب آلود تجربه بی وزنی را در عمق جاده بهمراه داشت .


من و مادر سال ها نگران مرگ او و تنهایی من بودیم. 

آخر هم تنها شدم ،  

با ازدواج او  یکسال بعد از مرگ من !


محشر بود، رفت بالای یک بلندی و بدون اینکه جلب توجه کند، خودش را پرت کرد...مغزش پخش زمین شد و مرد.خودکشی کرد...

من یک نویسنده ترسویم که شهوت مرگم را فقط می توانم با همین چند کلمه ارضا کنم...


کتابش نایاب شده بود. گفت همین یکی مال خودم را می‏دهم به تو. صفحه اولش چیزی نوشت. صفحه‏ای را باز کرد. صفحه سفید بود. مثل برف. سه چهار خط و نیم‏خطِ پایین صفحه  انگار ردپای گربه توی برف بود. خواند:

صنوبر ایستاده است با دستانی گشوده
باد صدایم می کند
با باد در برگ های صنوبر می رقصم
صنوبر ا در آغوش می کشم
باران …

صدایش میان غرش تریلی‏ای که تنه‏های درخت را می‏برد، گم شد.

 

پ.ن:

بازنویسی: چاپ سوم قطع صنوبر


عشق، خانواده و آینده را روی زمین گذاشت و از دیوار بالا رفت.


همه با هم رفتند. آبروی ما و پسر من و دختر تو .
*
همه با هم شکستند.سکوت شب و تیر چراغ برق و شیشه ماشین و کله پسر مشهدی و بغض مادر پسرک.
*
همه یک هو پاره شد. نامه من و چرت پدر تو و رشته دوستی ما.

سلام مرضیه جان، 

با همه ی گرفتاریهایت، همیشه گرهگشا بوده ای؛ یا لااقل تمام زورت را زده ای. دیگر به دو تا چشم خودم هم اطمینان ندارم. چند روزی می شود مرخصی خواسته و سر کار نرفته ام. بابا و مامان هم دائم پیله می شوند. نامه ای که گفته بودم، چند روز پیش رسید. بی نام و بی هیچ نشان درست و حسابی. با متن حروفچینی شده و سراسر تهدید. اطلاعات مو نمی زند. نامه را امروز هم خواندم. هر روز می خوانم. تمام که می شود، تمام پیشانی ام عرق می کند. کف اتاق دراز می کشم و چشمهایم را می بندم و همین طور که با خودم فکر می کنم چطور می شود که گاهی مسائل ساده چقدر پیچیده می شوند، یا اصلاً ممکن است از همان اولش هم پیچیده باشند، ناخودآگاه برای هزار و چندمین بار تقلّا می کنم کلاف بی سر و ته خاطرات این چند روز را از هم باز کنم.

 

چند وقت پیش در یکی از امتحانات کلاسی درس «فنون و صناعات ادبی» از دانشجویان خواسته بودم هر اصطلاح را با مثالی گویا توضیح بدهند. یکی از دانشجویان پسر، هر صنعت را با چند مثال توضیح داده بود. امّا مسأله این نبود؛ مسأله خود مثالها بود. مثلاً جلوی پارادوکس نوشته بود: «اینکه یکی را [نامفهوم] بکنند یا به او تهمت ناروا بزنند بلکه از چشم خلق الله بیفتد، ولی از قضا نور چشمی خلق هم بشود» و یا جلوی «طنز» نوشته بود: «اینکه وجود خودت هنوز زیر علامت سؤال باشد ولی تو دم از مدیریّت کائنات و مافیها بزنی» و جلوی «مدح شبیه به ذم» نوشته بود: «خس و خاشاک» و الخ. خیلی تعجب کردم. این آدم البته ذاتاً آدم شوخی است. گاهی خیلی شیطان. امّا مگر می شد این حرفها حرف خودش باشد؟ آخر همین پسر با عده ی دیگری از همکارانش دائم در راهرو و حیاط دانشکده به بعضی دانشجوها بابت پوشش و مو و غیره گیر می دادند. خواستم صداش بزنم دفترم و باش چند کلمه ای صحبت بکنم. چرا، نمی دانم؛ امّا از خیرش گذشتم. یکی دو روز بعد از آن، از سر بی حرفی و برای خنده موضوع را به آرزوی خودمان در گروه گفتم. خودت که دیگر آرزو را می شناسی. امّا از سر احتیاط بیش از حد، اسمی هم از دانشجو نبردم. گفتم مبادا یک کلاغ چهل کلاغ بشود، بعداً پشیمان بشوم. خندید و گفت: «عجب طبعی! باریک الله بابا!». همین. از هفته ی بعدش دیگر آن دانشجو را نه سر کلاسم دیدم و نه هیچ کجای دانشکده. شنیده ام آرزو همین چند روز پیش استعفا داده. تا حالا به هر دری هم زده ام، نتوانسته ام پیدایش کنم. من به خدا مخم دیگر کار نمی کند. شدیداً منتظر ایمیلت هستم.  

قربان تو،  

الهه


 

 

استاد :  

فیلسوفان ٬ معرفت را «باور صادق موجه» تعریف میکنند . افلاطون گفت و گوی سقراط و تئوتتوس را درباره معرفت چنین نقل میکند  

 

شاگرد : استاد ٬ اجازه هست ! میخوام برم دستشویی 

 

 

------------------------

www.dastanak.ir

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>