| او خائن نیست. |
هنوز نخوابیده است.برمی خیزد و دراز می کشد .آشفته است . دست می برد در موهایش . پیشانی اش پر است عرق . خیلی ها منتظر حکم اویند.تا به حال این قدرپریشان نبود . می دانست همه اش دروغ است و یک بازی کثیف سیاسی . انتظار نداشت سیاست این همه گند باشد . /گفته بودند :دزد است و او می دانست نبود . روزنامه ای نوشته بود :خائن است و او می دانست نبود .حتی فاسدش خوانده بودند واو می دانست پاک دامن است . / از جایش بلند می شود . هنوز مانده است تا اذان صبح .خیلی وقت است این موقع بیدار نبوده است . وضو می گیرد . می نشیند . می گرید ./ آمده بود بیرون دادگاه . پیرزنی را دیده بودکه اشک از گوشه ی چشمش سرازیر بود . پسری کوچک را دیده بود که بغض جمع شده بود در گلویش . و زنی جوان که صورتش را پنهان کرده بود .شاید او هم می گریست .مرد متهم را می بردند . دست بند دست هایش را زنجیر کرده بود به هم .فقط پیرزن التماس می کرد .چند عکاس عکس می گرفتند . / و گریه می کند.هق هق می زند .چراغی را روشن می کند .قلم بر می دارد .چیزی می نویسد ./نوشته بودند : به قاضی فشار آورده اند تا مجرم را تبرئه کند و او می دانست بی گناه است . چند تا را اجیر کرده بودند تا خواستار اعدام خائن به ملت شوند و او می دانست خائن نیست./ |